و امان از این بوی پاییز و اسمان ابری
که ادم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچ کس دیگری
فقط میدانی هر چه هوا سردتر میشود،دلت اغوش گرمتری میخواهد...
سرمایه های هردلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد...
و امان از این بوی پاییز و اسمان ابری
که ادم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچ کس دیگری
فقط میدانی هر چه هوا سردتر میشود،دلت اغوش گرمتری میخواهد...
همه جا سکوت محضه
همه نعره ها خموشند
جز صدای رفته بر باد....
یه نماهنگ، یه نوا نیست...
دیگه رقص نور خورشید،
به دلا جلا نمیده...
چیزی جز دو چشم جغدا
نور این شب سیاه نیست...
توی این کویر دلها
توی این دار مکافات....
عاشقی و دل سپردن،
چیزی غیر از اشتباه نیست...
توی این قفس اسیرم،
میمیرم تا جون بگیرم....
به خدا قسم که اینجا،
یاوری به جز خدا نیست...
قسمتم زجره و ماتم،
دوری و بی کسی و غم....
سهم من از این زمونه،
چیزی غیر از انزوا نیست...
توی چشمای قشنگت،
که منو از من گرفتن،
دیگه مثل روز اول
اون صداقت اون حیا نیست....
توی اندیشه ایینه،
یاد چشمای تو موندم...
توی افکار گششتم،
چیزی جز فکر شما نیست...
توی ویرونه قلبم،
چیزی جز فغان ندارم...
چیزی جز اذر و اتش،
توی این ظلمت سرا نیست...
دله خارم دله زارم،
پره عجزه پره درده...
یار من مثل دل من،
بی کس و بی دست و پا نیست....
مهربونی دیگه مرده، توی قلب سنگ مردم...
مهر و ایثار و محبت، جاش دیگه توی دلا نیست...
هرچی فریاد میزنم من، چرا قسمت من اینه؟؟؟
واسه فریاد دل من، یه جوابی پس چرا نیست؟؟؟
بیا بنگر نگار من، که حال من تماشایی است...
ببین انقدر دلتنگم، که دل تسخیر تنهایی است
بیا امشب که اشکانم، روان شد بهر دلتنگی
درون شیشه زجرم، بکوب این شیشه را سنگی
بیا امشب کنار من، کنار برکه تقدیر....
بنوش از عشق من جامی،بدون فکر بی تدبیر
بیا افسانه مارا، تو راهی من به شهر عشق
ببین این اشک دلتنگی، که جاری شد به نهر عشق
پریشانم بکن یادم، که از یادت چه لبریزم
بیا انگار خوبی ها، فقط در چشم تو پیداست
بیا محبوبه قلبم، که این حرف دل شیداست...